حال شما را شاید از روی رنگ پوستتان بفهمند یا از روی حالت چشمهایتان؛ حال من را اما از روی ناخنهایم میفهمند. لاک که میزنم، خوبم. لاکهایم که لبپر میشود و درستشان نمیکنم یعنی حوصله ندارم. آن وقتهایی هم که لاک نمیزنم بهتر است کسی نزدیکم نشود.
پ.ن: من هیچ کانال یا پیجی برای نوشتههایم ندارم. هرچه هست، همینجا توی همین وبلاگ است. به قول معروف «نیکولا شعبهی دیگری ندارد!»، صرفا جهت اطلاع!
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
تندیس بهترین جملۀ عاشقانۀ قرن را اهدا میکنیم به «ببخشید دلتو شکستم». شبیه این است که یک مرغ بخرید، بکُشید، پرهایش را بکنید، تکهتکهاش کنید، توی زعفران و پیاز بخوابانید، به سیخ بکشید، روی منقل بگذارید، بعد که حسابی مغزپخت شد بگذارید لای نان و بخورید. آنوقت بگویید: «ببخشید خوردمت مرغ جان!»
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
هرکس به زندگی آدم میآید، یک جوری هم از زندگی آدم میرود. یکی میمیرد و میرود، یکی مهاجرت میکند و میرود، یکی ازدواج میکند و میرود، یکی هم هست ولی انگار رفته. غم رفتن این آخری از همهشان غمتر است...
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
زمان خریدن یا اجارهکردن یک خانۀ جدید، حواستان به اندازهاش باشد. نه اینکه خانه را با مبل و فرش و اثاثهایتان بسنجید. خانهای بگیرید که برای شادیهایتان کوچک باشد و برای غمهایتان بزرگ. آنوقت رهگذری که از زیر پنجرهتان رد میشود، مجبور نیست هر روز صدای دعواها و گریههایتان را بشنود و هر روز توی دلش بگوید: «یعنی میشه یه بار از این پنجرهها خنده بپاشه بیرون؟!»
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی