خرید بک لینک

حال شما را شاید از روی رنگ پوستتان بفهمند یا از روی حالت چشمهایتان؛ حال من را اما از روی ناخنهایم میفهمند. لاک که میزنم، خوبم. لاکهایم که لبپر میشود و درستشان نمیکنم یعنی حوصله ندارم. آن وقتهایی هم که لاک نمیزنم بهتر است کسی نزدیکم نشود.

پ.ن: من هیچ کانال یا پیجی برای نوشتههایم ندارم. هرچه هست، همینجا توی همین وبلاگ است. به قول معروف «نیکولا شعبهی دیگری ندارد!»، صرفا جهت اطلاع!

# نیکولای_آبی

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 17:49

تندیس بهترین جملۀ عاشقانۀ قرن را اهدا میکنیم به «ببخشید دلتو شکستم». شبیه این است که یک مرغ بخرید، بکُشید، پرهایش را بکنید، تکهتکهاش کنید، توی زعفران و پیاز بخوابانید، به سیخ بکشید، روی منقل بگذارید، بعد که حسابی مغزپخت شد بگذارید لای نان و بخورید. آنوقت بگویید: «ببخشید خوردمت مرغ جان!»

# نیکولای_آبی

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 7:06

هرکس به زندگی آدم میآید، یک جوری هم از زندگی آدم میرود. یکی میمیرد و میرود، یکی مهاجرت میکند و میرود، یکی ازدواج میکند و میرود، یکی هم هست ولی انگار رفته. غم رفتن این آخری از همهشان غمتر است...

# نیکولای_آبی

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 7:06

زمان خریدن یا اجارهکردن یک خانۀ جدید، حواستان به اندازهاش باشد. نه اینکه خانه را با مبل و فرش و اثاثهایتان بسنجید. خانهای بگیرید که برای شادیهایتان کوچک باشد و برای غمهایتان بزرگ. آنوقت رهگذری که از زیر پنجرهتان رد میشود، مجبور نیست هر روز صدای دعواها و گریههایتان را بشنود و هر روز توی دلش بگوید: «یعنی میشه یه بار از این پنجرهها خنده بپاشه بیرون؟!»

# نیکولای_آبی

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:05

دستم طوری سوخته بود که نمیتوانستم انگشتهایم را تکان بدهم. صدای جلز ولز کردن پوستم را میشنیدم. حس میکردم هر تکه از گوشتم را میتوانم جدا کنم و بیندازم برای ماهیها. بچهها با تعجب میگفتند: «واقعا قرمز شده! نمیری یهوقت؟!» داشتم میمردم از درد و صدایم در نمیآمد. نمیخواستم سفر استاد و همکلاسیه

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:05

قبل از عید بود. با رفیقم رفته بودیم یکی از این بازارچههای مثلا نوروزی برای گشتوگذار. کنار غرفهای که گلدانهای ریز و درشت سرامیکی میفروخت، دلم لرزیده بود. ایستاده بودم به تماشا. بعد هی قیمتها را پرسیده بودم و هی با انگشت جمع و تفریق کرده بودم و هی قولم را با خودم مرور کرده بود که مثلا: «دیگه هی

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:05

نوشت: «بی قید و شرط و بدون زمان، مثل مصدر». راست میگفت، مصدرهایی که فعل میشوند، نصف زیباییشان را از دست میدهند. مثلا دقت کردهاید که «خواندن» چقدر زیباتر از «خواندم» است. وقتی میگویید «خواندم» یا «میخوانم» یعنی یا کتابی را خواندهاید و تمام شده، یا میخوانید و بالاخره تمام میشود، ولی وقتی ا

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:05

سرم را گذاشته بودم روی میز. شمارهخوان رستوران صدا کرد: «سیصد و هشتاد و چهار». سرم را بلند نکردم. دوباره گفت: «سیصد و هشتاد و چهار». باز هم سرم را بلند نکردم. برای بار سوم گفت: «سیصد و هشتاد و...» هنوز چهارش را نگفته بود که بالاخره زورم را جمع کردم و از جایم بلند شدم، اما قبل از اینکه اولین قدم را

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:05

صفحه بندی